محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

895

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ص 204 س 10 : ص : چون دول فروهشت يوسف دست بر رسن اندر زد مالك و بشرى هر چند كه . . . س 21 : ص و صب : چون روز چهارم بود برادران ( ص : ندارد « برادران » ) با يهودا بيامدند تا ( صب : كه تا ) بنگرند كه يوسف ( صب : را ) مانده است ( ص : به چاه اندر ماند ) يا كسى . . . فا و فب : ندارد اين بخش را و احتمالا افتاده است . ص 205 س 6 : ص و صب : * ( . . . الزَّاهِدِينَ 12 : 20 ) * . و اين برادران نخواستند كه يوسف باز ايشان آيد خواستند كه از شهر ببرندش . س 23 : ص و صب : پس چون سالش افزونتر شد و به قوتش ( صب : « به » ندارد ) بفزود و به اشدّ رسيد . فا و فب : ندارد دو نسخه و ظاهرا افتادگى دارد . ص 206 عنوان : ص : قصّهء زليخا با يوسف عليه السّلام . صب : قصّهء زليخا و يوسف عليه السّلم . س 1 : ص و صب : خداى عزّ و جلّ ايدون گفت . . . س 15 : ص و صب : اين زن آهنگ او كرد پس گفت : لولا . . . ص 207 س 14 : ص و صب : * ( الْمُخْلَصِينَ 12 : 24 ) * و او از بزرگان مخلص بود آن كس كه بدين پاكى بود . . . ( اساس : عبارت : « و او از بزرگان مخلص بود » ندارد ) . س 23 و 24 : ا : آيه را به تمام نمىآورد : * ( « هِيَ راوَدَتْنِي 12 : 26 ) * . . . * ( شاهِدٌ من أَهْلِها » 12 : 26 ) * و * ( « شَهِدَ شاهِدٌ من أَهْلِها » 12 : 26 ) * جدا است : س 25 : ص و صب : او مرا به خويشتن خواند به معصيت و من از وى بگريختم اين پسر عم اين زن شويش را گفت اين سخن از راست و دروغ پيراهن پديد آيد اگر پيراهن از پس دريده ست اين زن دروغ همى گويد و غلام راستگوى است . فا و فب : اين مقولات را ندارد و ظاهرا افتاده است . ص 208 س 22 : ص و صب : * ( . . . مِنْهُنَّ سِكِّيناً 12 : 31 ) * ، و هر كسى را ترنجى بنهاد و از پس آن كه طعام خورده بودند و به مجلس شراب نشسته . هر يكى را كاردى به دست اندر نهاد و هر اسپرغمى كه به كارد برند ( صب : به دست اندر نهاد و ترنجى * ( قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ 12 : 31 ) * ) چون خربزه و ترنج و سيب و امرود ، آن را متكا خوانند - صريحا پيدا است تا دورهء ترجمهء تاريخنامهء طبرى هم آن واژه را « متك ، متكا » به تخفيف مىخواندند و از آن ترنج اراده مىكردند . فا و فب : افتادگى دارد ظاهرا و نياورده اين مطالب را .